تبليغاتX
N M E S I S . . .

N M E S I S . . .

۩shadow of love۩

بازی خدا و یک عروسک گلی

زیر گنبد کبود

هیچ کس نبود

همه چیز رو به راه بود

                    هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا نیمه کاره بود

        واژه ای نبو وهیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد

زیر گوش من یواش گفت

تو دعای کوچک منی

و بعد هم،مرا استجاب کرد

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سالهاست اسم بازی من و خدا زندگیست

با خدا طرف شدن کار مشکلیست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلیست...

(◦)-|-|-|-(

 

 

 

+نوشته شده در 90/03/19ساعتتوسط nemesis | |

قرارمان بهشت

پای درخت ممنوعه

تو بگوئی "سیب"

و من از لبت بچینم این بار........

+نوشته شده در 91/02/11ساعتتوسط nemesis |

گاه دلتنگ میشوم

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها ، گوشه ای مینشینم

و حسرت ها را میشمارم،

و باختن ها و صدای شکستن را ، نمی دانم.... من کدامین امید را نا امید کردم

و کدام خواهش را نشنیدم،

و به کدام دلتنگی خندیدم،

که چنین دلتنگم..........!!


+نوشته شده در 91/02/06ساعتتوسط nemesis |

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم...

که سرنوشت درختان باغمان تبر است...................


+نوشته شده در 91/01/23ساعتتوسط nemesis |

..................................

از کتابا اسم مردُ خط زدن

آدما امروز یا دوجنسن یا نامرد یا که زن..........!!

....

لبالب از شهوت است زندگی....

تو نیز هم...

+نوشته شده در 91/01/15ساعتتوسط nemesis |

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود وهراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ،آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
 گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سرراهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ،چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرارنمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت.....................



+نوشته شده در 91/01/12ساعتتوسط nemesis |

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها،

لبخندی روی لبانت مینشاند....

ناخود آگاه...........

دوست دارم این لبخند های بیگاه را...

و آن بعضی ها را........................!!

+نوشته شده در 91/01/07ساعتتوسط nemesis |

این شعر زیبا از فروغ عزیزمهــــــــــ

که میخوام تقدیمـــــــــــ کنم به عزیزترینم(مهتاب)....

_______________________________________________________

شادم که در شرار تو میسوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست
شبها چو در کناره نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش آید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه خود بنگر
تا روح بی قرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه دریاها
شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله های قهر تو میسوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو میسوزم
در دل چگونه یاد تو میمیرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزی است
کو را هزار جلوه رنگین است
بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده شیطانند
اما من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم 


فروغ فرخزاد (دیوار)

+نوشته شده در 90/12/28ساعتتوسط nemesis |

بوی باران...بوی  سبزه.. بوی خاک

شاخه های شسته.باران خورده.پاک

آسمان آبی و ابر سفید

برگ های سبز بید

عطر نرگس.رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

.....

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

فریدون مشیری

+نوشته شده در 90/12/16ساعتتوسط nemesis |

میسوزم

از این دو رویی و نیرنگ

یکرنگی

کودکانه میخواهم

ای مرگ

از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه

میخواهم................

فروغ







مدتهاست که منتظر پایان این کابوس و بیدار شدن از این خواب لعنتی ام...

کابوسی که سالهاست دارم می بینم...

رویایی که بیدار شدن ازش به قیمت زندگی تموم میشه ...

من هنوز راه میرم...

می بینم...

می شنوم...

نفس می کشم...

ولی زنده نیستم...

خیلی وقته مرده ام...

خیلی وقته.........

+نوشته شده در 90/09/19ساعتتوسط nemesis |


عشق جنون است
و جنون چيزي جز خرابي
و پريشاني “فهميدن و انديشيدن “نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود
و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميکند
و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را
در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوي است ،
دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي،
بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير.
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق ميکشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ،
که دوست را به دوست مي برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد
وميخواهد که همه ي دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند”
که حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند
و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و
معشوق نيز منفور ميگردد
دوست داشتن ايمان است و
ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است
از جنس اين عالم نيست


+نوشته شده در 90/08/19ساعتتوسط nemesis |

نوميد، کلافه، سرگردان،
جهان را به جست‌وجویِ دليلی ساده
دشنام می‌دهم.
آيا هزار سال زيستن
از پیِ تنها يکی پرسشِ ساده کافی نيست؟


نوميد، کلافه، سرگردان،
همه، همه‌ی ما
در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شويم

و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌ميريم.

________________________________________________________________

از دست خودم کلافه ام................

کاش نبودم......

و حالا که هستم.....ای کاش اونی میشد که من میخوامـــــــــــــــــــ...

+نوشته شده در 90/08/13ساعتتوسط nemesis |

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »


پ.ن:

دیگه نمیتونم واسه آپام خبرتون کنم.

واسه این آپم همینطور....

اگه دوس داشتین هر از گاهی بهم سر بزنین

+نوشته شده در 90/07/27ساعتتوسط nemesis |

همه ی هستی من،

آیه ی تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و

رستن های آبادی

خواهد برد. . . .

من در این آیه تو را

آه کشیدم ، آه. . . .

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش

پیوند زدم......

فروغ فرخزاد

 

()-|-|-|-<


+نوشته شده در 90/07/06ساعتتوسط nemesis |


خدایا عاشقان را غم مده. شکرانه اش با من....


________________________________________________________________________

من خنده را به همه آموختم


و قطرات اشک را از گونه هايم ستودم

من شادي را به همه آموختم

و آن را با خنده هايم به همه نشان دادم

اما هيچ کس نديد که از همه غمگين تر هستم

 حتي در آن لحظات که صداي خنده ام

 همه را به خنده وا مي داشت

 هيچ کس نديد که در اين شادي چهره دل پر درد

 خود را در سينه پنهان کرده ام

در حالي که آنچنان در سينه مي گريستم

که اگر کسي صداي گريه ام را مي شنيد

  هگز گريستن را فراموش نمي کرد .

 و همه در حالي که شادي را از من آموختند

از کنار دل پر درد من بي صدا گذشتند.

هنگامي که خواستم زندگي کنم راهم را بستند

هنگامي که خنديدم گفتند ديوانه است

 هنگامي که گريستم گفتند کودکانه است

هنگامي که سکوت کردم گفتند عاشق است

هنگامي که به حقيقت روي آوردم گفتند دروغ است

و   حال نمي دانم چه کنم با اين زندگي پر درد ؟!

به که بايد دلبست؟ به که شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت همه از کينه پر شده اند...

اي کاش چشم مي بستم و زندگي را نمي ديدم

اين زندگي که به جرم حقيقت انسان را متهم مي سازد

 همه چيز دروغ و نيرنگ است 

  دو رويي و ريا

+نوشته شده در 90/06/31ساعتتوسط nemesis |


مترسک از جنس چوب بود که گونی ای کثیف و پاره پاره به او پوشانده بودند

لب هایش همیشه به لبخندی مضحک که دندان های نخ نمایش را نشان می داد زینت داده شده بود

او مهربان بود اما هرگز کسی نتوانست قلبش را ببیند

کلاغ ها هم دیگر با او دوست نبودند.گاهی با او لج می کردند و موهایش را می کشیدند گاهی هم برای مدت

طولانی ترکش می کردند.

مترسک از تنهایی اش رنج می برد.او با صدای بلند فریاد شکایت سر میداد اما هرگز صدایش به گوش کسی

نرسید.گاهی پنهانی در خلوتش اشک میریخت ولی آن لبخند سرد هیچ وقت خود را پس نزد و دیگران از همین

لبخند پنداشتند که مترسک از زندگی اش راضیست.

مترسک چاره ای نداشت...دیگران از پیش این لبخند مصنوعی را بر صورتش حک کرده بودند بدون آنکه بدانند از

سردی اش صورت مترسک ترک برداشته.

مترسک گفت :ای گندم تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند.اما من عاشق پرنده ای بودم که از ترس من از گرسنگی مرد...

مترسک نیاز به استراحت داشت اما همچنان مثل چوب سر جایش ماند.بوی گند جنازه اش همه جا میپیچید اما

نمی دانم چرا کسی این بو را حس نکرد!

مترسک مهربان مرد ولی هرگز ناقوس های مرگ به احترامش به صدا در نیامدند!

(")-|-|-|-<


پی نوشت....


ای مترسک!

آنقدر دستهایت را باز نکن،

کسی تو را در آغوش نمی گیرد.

ایستادگی همیشه تنهایی می آورد……



+نوشته شده در 90/06/25ساعتتوسط nemesis |

یک لبخند آرام

تنها بضاعت من است ،

 هر وقت تو بخواهی.

حتی اگر تمام چهره ام انقباض باران باشد.

هر قدر بخواهی،

باز هم برایت لبخند خواهم زد.

نه از آنرو که مرا به یاد آوری.

تنها برای آنکه غمت را چند لحظه ای فراموش کنی...

 

(◦)-|-|-|-<

 

 

 

+نوشته شده در 90/06/05ساعتتوسط nemesis |


دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را كنار تیرك راه بند تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد

روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

و در این بن بست كج و پیچ سرما

آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان میدارند

به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبی ست

آن كه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید كرد

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای بر آن نهان باشد

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای بر آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید كرد

عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد

آنك قصابانند بر گذرگاه ها مستقر

با كنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی میكنند و ترانه را بر دهان

كباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد

خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد


احمد شاملو
(")-|-|-|-<

+نوشته شده در 90/05/16ساعتتوسط nemesis |

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.
.
دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در 90/05/06ساعتتوسط nemesis |

من خدایی دارم که در این نزدیکیست
مهربان،خوب،قشنگ
چهره اش نورانی است
گاه گاهی سخنی میگوید با دل کوچک من
ساده تر از سخن ساده من
او مرا میفهمد ... او مرا می خواند
نام او ذکر من است
در غم ودر شادی
چون به غم می نگرم
آن زمان رقص کنان می خندم ، که خدا یار من است...
که خدا در همه جا یاد من است
                                  او خدایی ست

که مرا می خواهد


+نوشته شده در 90/05/03ساعتتوسط nemesis |

+نوشته شده در 90/05/02ساعتتوسط nemesis |

همه چیز را فروختم . . .

جز آن  صندلی که جای خالی تو بود.

شاید آن روز که برگشتی،

خسته باشی!!!

+نوشته شده در 90/05/02ساعتتوسط nemesis |

فریاد ها مرده اند

ســـکوت جاریست

تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است

میگویند خدا تنهاست

ما که خدا نیستیم . . . پس چرا تنهاییم

(شریعتی)

+نوشته شده در 90/04/25ساعتتوسط nemesis |

چه قدر حقیرند


مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ،


نه اراده‌ی دوست نداشتن ،


نه لیاقت دوست داشته شدن و


نه متانت دوست داشته نشدن؛


با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند........ !

 

+نوشته شده در 90/04/19ساعتتوسط nemesis |

در این شهر صداهای پای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند،طناب دار تو را میبافند.مردمی که صادقانه به تو دروغ میگویند و خالصانه به تو خیانت میکنند.

در این شهر هر چه تنها تر باشی پیروزتری....

+نوشته شده در 90/04/19ساعتتوسط nemesis |

+نوشته شده در 90/04/15ساعتتوسط nemesis |

پرنده مردني است

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 
 به ايوان ميروم و انگشتانم را

بر پوست کشيده ي شب مي کشم

چراغ هاي رابطه تاريکند

چراغ هاي رابطه تاريکند

 

کسي مرا به آفتاب

 معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني ست....

فروغ

(")-|-|-|-<

+نوشته شده در 90/04/12ساعتتوسط nemesis |

 

۞ بلور رویا

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه ی سنگین ز بارو برگ

خامش،بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی گنار تو

بر گیسویم نشته گل مریم سپید

هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم

بر برگ دستهای تو شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنار ما

با دستهای کوچکشان چنگ میزدند

در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود

محراب راز پاکی خود رنگ میزدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها

آرام و رام بود چو دریای روشنی

من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود

در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده شد

بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می تپید

من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ

گفتم خموش"آری"و همچون نسیم صبح

لرزان و بی قرار وزید به سوی تو

اما تو هیچ بود و دیدم هنوز هم

در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

 

+نوشته شده در 90/04/05ساعتتوسط nemesis |


 ای ستاره ها

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد
 
 آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره مي كنم
 
با دلي كه بوئي از وفا نبرده است
جور بي كرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
 
 اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟
 
 جام باده سرنگون و بسترم تهي
سر نهاده ام بروي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او
 
 اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو روئي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك
 
من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زين سپس بعاشقان باوفا كنم
 
 اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
 
 رفته است و مهرش از دلم نمي رود
اي ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟
اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

فروغ
 

+نوشته شده در 90/04/05ساعتتوسط nemesis |

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

سیب

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان  غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!
ـ من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را  خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو  تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان  غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

+نوشته شده در 90/03/25ساعتتوسط nemesis |